#الهه_شرقی_پارت_452
فصل هفتم
چمدان خالي اش را بست و زير تخت گذاشت و بعد با خستگي روي تخت نشست و به ساعتش نگاه كرد. جابجا كردن وسايلش بيش از يك ساعت وقت گرفته بود، اما بالاخره تمام شد. مادر باز كوله بارش را لبريز نموده بود و مسلماً جابجايي آن همه وسايل و خوراكي و پوشاك وقت گير و خسته كننده بود. چشمش كه به جعبه گل كنار اتاق افتاد ناخودآگاه احساس دلتنگي كرد. گلهايي كه اردلان برايش به فرودگاه آورده بود و نگاه متعجب و حيران تمام فاميل كه با بهت و حسرت به او نگاه ميكردند و احساس بي تفاوت او در مقال تمام آنچه در پيرامونش رخ مي داد. تمام ترديدهاي دنيا در ذهنش خانه كرده بود و تمام دو راهي هاي زندگي در مقابلش قرار داشت و باز او بيچاره و مستأصل مانده بود. فكر زندگي دوباره با اردلان تمام وجودش را در فشاري كشنده اسير مي كرد، اما مي دانست كه فرار از اين وضعيت نيز به آساني ميسر نمي باشد. از طرفي گاهي مي انديشيد براي او چه فرقي مي كند كه چه پيش آيد. براي انساني كه به پايان خط رسيده، ديگر چه تفاوتي ميان شب و روز، خواب و بيداري، زمستان يا تابستان. اما حس غريبي در وجودش او را از اين كار منع مي كرد و به آينده اميدوارش مي ساخت.
در اتاق به شدت باز شد، ناگهان از جا جهيد ولي با ديدن رابين در جا خشكش زد. رابين تنها يك لحظه به او نگاه كرد و بعد بلافاصله به عقب برگشت و پشت به او ايستاد. از روي صندلي كنار ميز تحرير شال سيه رنگش را برداشت همان طوري از پشت برايش پرت كرد و گفت:
- معذرت مي خوام. بازم فراموش كردم.
كيميا كه همچنان حيرت زده در جاي خود ايستاده بود اندكي به خود آمد. با سرعت شالش را از روي زمين برداشت و خود را پوشاند. رابين بي حوصله و با عجله پرسيد:
- مي تونم برگردم؟
romangram.com | @romangram_com