#الهه_شرقی_پارت_443

كيميا خنده اش را فرو خورد و اردلان دوباره گفت:

- كيميا روي حرفام فكر كردي؟

كيميا سر تكان داد و اردلان ادامه داد:

- فقط دلم مي خواد باور كني كه هر چي گفتم حقيقت بود.

كيميا كاملاً به طرف اردلان برگشت و گفت:

- پس حالا راست بگو ببينم خونواده ات چي ميگن؟

- منظورت از خونواده پدرمه ديگه، نه؟... خودت كه بهتر مي دوني تو خونه ما فقط پدرم حرف مي زنه.


romangram.com | @romangram_com