#الهه_شرقی_پارت_430

كيميا لبخندي زد و پاسخي نداد. مادر به خود جرأت داد و گفت:

- خدا حيرش بده. خدا براي پدر و مادرش حفظش كنه وگرنه تو تا حالا اين چارتا پاره استخونت هم آب شده بود.

اردلان نگاهي تحسين آميز به كيميا كرد و سر تكان داد. كيميا ليوان شيرش را از روي ميز برداشت و رو به اردلان گفت:

- حالا تو چرا كنگر خوردي و لنگر انداختي اينجا؟

اردلان كه از لحن كيميا جا خورده بود، با خنده جواب داد:

- قسم خوردم تا حاجت نگيرم قفل در اين خونه رو رها نكنم.

- ديوونه اي؟


romangram.com | @romangram_com