#الهه_شرقی_پارت_429
مادر شانه هايش را در دست گرفت و به سوي صندلي فشار داد و گفت:
- بشين صبحانه بخور. ضعف كردي.
- كشتي منو مامان. چشم مي خورم.
- من نمي دونم اردلان، اين اونجا چي كار ميكنه. با باد زندگي مي كنه. تا مجبورش نكني هيچي نمي خوره.
كيميا خنده اي كرد و گفت:
- اونجام يكي هست كه مجبورم كنه، نگران نباشيد.
- كي؟ همون همكلاسيت، دختر انگليسيه؟
romangram.com | @romangram_com