#الهه_شرقی_پارت_426

- تو باهاشون صحبت كن...

- چه صحبتي مادر؟ من خودم مي دونم كه پدرم فقط رو حساب لجبازي با آقا كمال تمام اين كارا رو مي كنه. به قول كيميا ما دو تا شديم بازيچه اينا! ولي اين دفعه ديگه فرق مي كنه...

ديگر طاقت نياورد و وارد آشپزخانه شد. اردلان با ديدن او كلامش را نيمه كاره رها و دستپاچه از جا برخاست و سلاك كرد. كيميا با سر پاسخ داد و گفت:

- تكليف زن و بچه حضرت والا چي مي شه؟ ما شديم بازيچه پدرامون، اونا شدن بازيچه جنابعالي. حالا زنت به كنار، اون بچه بدبخت چي كه به ناخواسته تو اين دام افتاده.

چشمان اردلان را غم بزرگي پر كرد. سرش را پايين انداخت و گفت:

- من ديگه بچه ندارم.

- ولي من شنيده بودم تو يه پسر داري. فكر ميكنم الان دو سالش باشه.


romangram.com | @romangram_com