#الهه_شرقی_پارت_425
اردلان با چند گام بلند خود را به كيميا رساند و ذوق زده گفت:
- با كمال ميل خانم.
و همراه او به سوي رستوران به راه افتاد. همين كه آن دو دوشادوش هم وارد رستوران شدند، لبخند رضايت لبهاي پدر و كاوه را پوشاند و آندو زير چشمي نگاه معني داري با هم رد و بدل كردند و كيميا به فراست آن را دريافت و در دل به آنها خنديد.
صبح وقتي كه از خواب برخاست باز آسمان آبي بود و باز افكارش درهم و پريشان. وقتي از پله ها پايين مي رفت صداي نا آشنايي به گوشش رسيد و مطمئن شد كه مادر مهمان دارد. پاورچين پاورچين به طرف آشپزخانه رفت و اردلان را در مقابل مادر بر سر ميز صبحانه ديد. اول خواست از نيمه راه برگردد، ولي پشيمان شد و آهسته به طرف آنها رفت. درست در همان حال صداي اردلان را شنيد كه مي گفت:
- باور كنيد من اصلاً با كسي كاري ندارم. اونا يكسره به من گير مي دن وگرنه مگه من ديوونه ام كه سر به سر اين و اون بذارم... شما نمي دونيد توي اين چهار سال چقدر عذاب كشيدم. داغونم كردن. حالام دست بردار نيستن.
- باشه در هر حال پدر و مادرن، دلشون ميكنه.
- دل من كه شكسته كي بايد جواب بده؟ اون روزها من لااقل اميدوار بودم كه كيميا از حق مسلم خودش كه زندگي مشتركمون بود دفاع مي كنه، ولي اونم جلوي پدرامون درنيومد و فشار پدر مضاعف شد تا اونجايي كه زندگيمو به هم ريختن. حالا ديگه چي از جون من مي خوان؟ نمي دونم.
romangram.com | @romangram_com