#الهه_شرقی_پارت_403
در آخرين ماههاي دومين سال همكلاسي با رابين همه چيز تغيير كرده بود و حالا ديگر آن دو با هم به سينما، پارك، اپرا و گردش مي رفتند، اما رابين خوب مي دانست كه چه چيزهايي كيميا را رنجيده خاطر مي سازد و به نحوي فوق العاده وسواسي از آنها دوري مي كرد و كيميا تازه فهميده بود آنچه بين آن دو در اولين ماههاي آشنايي اتفاق افتاد، تنها به علت اختلاف شديد فرهنگي بود. تا آنجا كه رابين حتي نمي دانست چرا كيميا از كارهايش مي رنجد. اما اكنون هرچه مطالعه رابين در خصوص فرهنگ شرقي و اسلامي پيشرفت مي كرد اين تضادها نيز كمتر به وجود مي آمد و كيميا بدون آن كه خود بخواهد هر لحظه تعلق خاطر بيشتري به اين پسر بچه ي بي بند و بار و نا آرام پيدا مي كرد و اين در حالي بود كه رابين هر روز تغيير شگرف و محسوسي مي كرد تا آنجا كه كيميا را نيز به تعجب وا مي داشت.
با آغاز سومين سال دانشگاه و با توجه به آن كه همزمان با آغاز ترم پنجم كيميا، رابين هفتمين ترم خود را آغاز مي كرد، ترس تنها ماندن بعد از او، كيميا را به خود آورد. چرا كه كيميا حالا ديگر خوب مي دانست حامي قدرتمندش در تمام مراحل زندگي دانشجويي او را حمايت و نظارت مي كند، اما وقتي در پايان ترم و هنگام امتحانات، رابين به طور ناگهاني از كليه امتحاناتش غيبت و براي ترم بعد تمام دروس را مجدداً در كلاسهاي كيميا ثبت نام كرد، كيميا را به رغم نارضايتي به وجد آورد و به نحو عجيبي شادمان نمود.
رابين ديگر هيچ تقاضا و يا توقعي از كيميا نداشت. او به رسم هنديان به كيميا نفيس ترين هدايا را پيشكش مي كرد و هرگاه كه فرصتي مي يافت مقابل كيميا زانو مي زد و ضمن دادن هديه به او، در مقابل (( الهه اش)) به طرز بسيار زيبايي به ستايش مي نشست و وقتي كيميا با خنده او را از اين كارها باز مي داشت، معترضانه مي گفت به تمام آنچه كيميا خواسته عمل كرده فقط براي آن كه او اجازه دهد الهه اش را آن طور كه خود ميخواهد ستايش كند. و كيميا ناچار سكوت ميكرد، چرا كه مي ديد رابين چون راهبي خود را در ديري بي حصار كه محصول افكار جديدش بود، محسور ساخته و از تمام لذائذ زندگي كه تا ديروز به نحوي افراطي از آنها بهره مي جست، چشم پوشيده است. و اين البته كار آساني براي مردي كه عمري را به بي بند و باري و خوشگذراني گذارده بود، نبود و كيميا اين را از چشمان مغموم و حالات بيمار گونه رابين به خوبي مي فهميد. حالا نه تنها او بلكه تمام دانشجوياني كه رابين را ميشناختند، قصه عشق افراطي و رياضتكشيهاي رابين را براي يكديگر تعريف مي كردند و كيميا را با انگشت به هم نشان مي دادند. و او گاه گاه از اين شهرت احساس غرور و گاهي احساس تنفر مي كرد. چرا كه مي ديد زندانبا زنداني آزادي است كه هر روز تحليل مي رود و روز به روز ويران تر مي شود و البته اين چيزي نبود كه كيميا مي خواست. او همچنان در وجود درمانده رابين به دنبال همان پسر بچه شاداب و شيطان بود. اما رابين امروز شمعي بود كه بي صدا آب ميشد و اطرافيانش مي پنداشتند اين آتشي است كه شعله اش از وجود ساحره اي شرقي گرما مي گيرد و تا رابين را ذوب نكند، خاموش نخواهد شد.
گرچه كيميا به شدت نگران بيماري روحي لاعلاج و عجيب رابين بود، اما اكنون كه گذشته نه چندان دورش را مرور مي كرد مي ديد كه در اين چند ماه اخير، به معناي واقعي زندگي دست يافته بود و در آن خاك غريب، گمشده اي را كه چندين سال در وطن خود به جستجويش پرداخته بود، يافته است. اين گمگشته مقدس مسلماً همان احساس زيبا و عميقي بود كه به رابين داشت. احساسي كه به خاطر نمي آورد مشابه آن را هرگز نسبت به هيچ كس درگري پيدا كرده باشد. او اكنون رابين را در اختيار داشت. آن هم آنگونه كه خود مي خواست. رابين تنها به او فكر مي كرد، به او لبخند مي زد، با او صحبت مي كرد و جسم و روحش صرفاً به او تعلق داشت و اين احساس خوشايندي را در وجود خسته كيميا بر مي انگيخت و احساسات خفته و سركوب شده اش را يكي پس از ديگري بيدار ميكرد. همه چيز آنگونه بود كه او مي خواست ولي ناگهان باز صاعقه اي زندگيش را به آشوب ميكشاند.
اردلان بازگشته بود، همسر سابقش، كسي كه هرگز او را به همسري قبول نداشت و اكنون دلش به حال تمام روزهاي زيباي جواني اش كه مصروف وجود بي مقدار اين مرد شده بود مي سوخت. اردلان آمده بود تا باز جوانه تازه رسته خوشبختي اش را از نهال زندگي برچيند. او آمده بود با كوله باري از ندامت و مي خواست كيميا او را ببخشد و به زندگي سابقش بازگردد. آن روز مادر و پدر طي يك تماس تلفني، از كيميا خواسته بودند چون ضرورتي هم پيش آمده بود، هر چه سرعتر به ايران بازگردد. كيميا وحشتزده و درمانده توضيح بيشتري خواسته بود ولي پدر همه چيز را به حضور او در تهران موكول كرده بود.
كيميا آشفته و سراسيمه به يك آژانس هوايي مراجعه كرد و براي اولين پرواز كه خوشبختانه ر.ز بعد بود، و از خوش شانسي يا بد شانسي او براي يك نفر نيز جا داشت، بليط گرفت. او چنان سريع آماده رفتن به ايران شد كه حتي فرصت نكرد رابين را بيابد و با او خداحافظي كند. تنها از الين خواسته بود ضمن عذرخواهي برايش همه چيز را توضيح دهد و حالا نمي دانست رابين مي داند او اينجاست يا نه؟ و تمام اينها به خاطر مردي بود كه روزي به سادگي زندگيش را بر باد داده و تركش كرده بود. كيميا نمي دانست به خاطر سه سال گذشته چه توضيحي دارد، ضمن آنكه خوب ميدانست او در اين مدت ازدواج كرده و شايد بچهدار نيز شده باشد و از همه بذتر علت اين همه اصرار خانواده اش را در خصوص پذيرفتن مجدد اردلان نمي فهميد، اما مسلماً او ناچار بود عليرغم ميل باطني با اردلان به صحبت بنشيند...
صداي مادر كه از طبقه پايين صدايش مي كرد باز رشته افكارش را از هم گسيخت. سرش را از در بيرون كرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com