#الهه_شرقی_پارت_402

كاوه خنديد و گفت:

- پيشنهاد بسيار خوبيه. من موافقم.

. كيميا در حالي كه به طرف آشپزخانه مي رفت، با طعنه گفت:

- كمك خواستي خبرم كن.

آفتاب گرم و زيباي اين ظهر زمستاني بيش از هر چيز به روزهاي بهاري شباهت داشت، طوري كه انسان فراموش مي كرد در يكي از آخرين روزهاي دومين ماه زمستان بسر مي برد. كيميا از سكوت اتاقش در اين نيمروز زمستاني و در فرصتي كه ديگران به استراحت بعد از نهار اختصاص داده بودند، لذت مي برد و با ترس از آينده به روزهاي تلخ و شيرين گذشته مي انديشيد. بي اختيار از جا برخاست و به سراغ كيف دستي اش رفت و از داخل جيب، آن دستبند برليان هديه رابين براي اولين كريسمس پاريس را بيرون كشيد و پس از آن گردنبند ظريف آن را كه در دومين كريسمس از رابين هديه گرفته بود، در دست خود فشرد و حرارتي مطبوع در ميان انگشتان بسته خود احساس كرد. حرارتي شبيه گرماي چشمان آبي رابين كه مطبوع چون حرارت ملايم آبهاي آبي دريا در ظهر تابستان بود. دوباره به طرف پنجره برگشت و زير لب ناليئ، (( لعنت به تو! هر بار كه به آسمون نگاه مي كنم، رنگ چشات يادم مياد. آخه تو بگو پسر شيطون از دست آسمون به كجا فرار كنم؟ چرا همه راههاي فرار رو به روي من بستي ديوونه؟))

از حرفهاي خودش به خنده افتاد. دوباره روي صندلي نشست. گردنبند و دستبنند برليان را به دست و گردن خود بست و گفت، (( تو بايد به من كمك كني. زود باش بهم نيرو بده. مگه اين تو نبودي كه هر وقت درمونده مي شدم مثل فرشته نجات سر و كله ات پيدا مي شد؟ مي خنديدي و مي گفتي (( رابين هود)) اومد. حالا بيا از اين پنجره باز داخل شو و بهم كمك كن كه خيلي درمونده شدم.))

به بيرون خيره شد و احساس كرد آسمان به رويش لبخند مي زند. لبخند آسمان لبخند چشمان آبي و معصوم رابين را به خاطرش آورد. ياد خاطرات شيرين سوربن در ذهنش تداعي يافت.


romangram.com | @romangram_com