#الهه_شرقی_پارت_396

- همه با تعجب نگاهش كردند و كيميا فهميد كه آنها هنوز جوابي را كه منتظرش بودند، نگرفتهاند. بنابراين دوباره گفت:

- باشه... باشه مي بينمش، ولي امروز نه. باشه واسه يه روز ديگه.

پدر لبخندي زد و پاسخ داد:

- باشه عزيزم ما هم خيلي عجله نداريم، اما يه چيزايي هست كه اون مي خواد برات توضيح بده و بهتره تو هم بشنوي.

- گفتم كه مي شنوم. ديگه خواهش مي كنم اين بحث رو ادامه نديد. من حرف زدم سر حرفم هم مي مونم. خيالتون راحت... حالام با اجازهتون مي رم بالا لباس بپوشم، مي خوام برم يه قدمي بزنم، كمي هم خريد كنم.

- چرا با اين عجله؟ حالا فرصت هست.

- ولي من بايد زودتر برم.


romangram.com | @romangram_com