#الهه_شرقی_پارت_326

رابين به ناچار سكوت كرد و كيميا سكوت مظلومانه او را با دلسوزي نگاه كرد. اما واقعاً دلش نمي خواست هيچ صحبتي در اين زمينه با رابين داشته باشد.

بالاخره نيمه شب فرا رسيد. در يك لحظه برج ايفل آن چنان نوراني گرديد كه شعاع نور تا فرسنگها دورتر پخش شد. تمام بدنه برج ايفل با چراغهاي رنگي تزئين گرديده بود و چراغها همزمان با سال نو روشن گرديد. ضمن آن كه وسائل نور باران زيبايي كه در تمام بدنه برج جاسازي شده بود، با شروع سال نو شروع به نورپاشي در آسمان كردند ازدحام جمعيت ناگهان به هم فشرده شد و بچه ها همچون غريقي در ميان موجهاي خروشان دريا به اين سو و آن سو كشانده مي شدند. كيميا كه به زحمت در جاي خود ايستاده بودند در مقابل تكانهاي شديد جمعيت اين سو و آن سو مي شد و هر بار سعي مي كرد تعادل خود را حفظ كند. آسمان غرق در نورهاي رنگي به شكل هاي مختلف چنان زيبا بود كه ازدحام جمعيت را از ياد كيميا مي برد و او با چشماني گشاده به جشن نگاه مي كرد. صداي ناقوسهاي كليسا با صداي ازدحام مردم درهم آميخته بود. و فضا پر بود از صداهاي مختلف و آسمان از ستاره هاي مصنوعي. ناگهان موج جمعيت چنان شديد شد كه هر كس به سويي رانده شد. در اين ميان رابين و ديويد سعي مي كردند الين و كيميا را از موج جمعيت دور نگاه دارند بنابراين تمام سعي خود را در سكون محلي كه آن دو ايستاده بودند مي كردند. رابين هر دو دست خود را باز كرده بود و كيميا را در ميان دستان خود گرفته بود و در اين حالت كاملاً توجه داشت كه دستانش با كيميا برخورد نكند، چون واقعاً حوصله جنجال عجيب و غريب كيميا را نداشت.

جشن همچنان ادامه داشت ولي وقتي آثار خستگي در چهره كيميا نمايان شد، رابين فرمان بازگشت را صادر كرد. آن گاه هر چهار نفر دوباره به اتومبيل بازگشتند. در ميانه ي راه، الين و ديويد از آنها خداحافظي كردند و به يك هتل تقريباً ارزان قيمت رفتند تا يك جشن دو نفره سال نو برپا كنند. و كيميا و رابين در ماشين تنها ماندند. در تمام مدت راه تا زماني كه رابين كيميا را به خوابگاه رساند، بين آن دو هيچ كلامي رد و بدل نشد و هر دو در افكار خود چنان غرق بودند كه گويا زبانشان براي گفتن حتي يك كلمه باز نمي شد. رابين بدون آن كه مسير را از كيميا بپرسد او را تا جلوي در خوابگاه رساند و ترمز كرد. كيميا تشكر كنان در ماشين را باز كرد و خواست پياده شود. رابين چند لحظه اي به او خيره ماند. كيميا هم با تعجب به او نگاه كرد و گفت:

- چيزي مي خواستي بگي؟

رابين لبخندي زد و پاسخ داد:

- نه فقط مي خواستم بگم من فردا صبح براي گذروندن تعطيلات به سوئيس مي رم.

كيميا چند لحظه اي به رابين نگاه كرد. اميدوار بود لااقل او براي تعطيلات برنامه اي نداشته باشد و در پاريس بماند. ولي او هم قصد رفتن داشت با اين حال لبخندي زد و گفت:


romangram.com | @romangram_com