#الهه_شرقی_پارت_325
- خب چاره اي نيست بايد خيلي چيزها رو بدونم تا ناخودآگاه و غير عمد تو رو اذيت نكنم.
كيميا چند لحظه به چشمان رابين خيره شد. سعي كرد تمام قدرتش را در نگاهش به كار گيرد و ظاهراً موفق هم بود چون رابين طوري نفسش را بيرون داد كه گويا سينه اش به شدت سنگين شده بود. بعد آهسته پرسيد:
- ناراحت شدن من براي تو اينقدر مهمه؟
رابين سري تكان داد و با تأسف گفت:
- كاش اينو مي غهميدي كيميا، كاش مي فهميدي.
كيميا لبخندي زد و گفت:
- بس كن رابين. اصلاً دلم نمي خواد امشب از اين حرفها بزني.
romangram.com | @romangram_com