#الهه_شرقی_پارت_323
كيميا لبخندي زد و رابين در پاسخ گارسوني كه براي گرفتن سفارش دسر آمد، به جاي هر نوع نوشيدني ديگر قهوه سفارش داد. و باعث شد لبخند بر لبان كيميا به طرز محسوسي آشكار شود. بعد از صرف قهوه بچه ها براي آن كه بتوانند جاي بهتري براي تماشاي جشن سال نو بيابند به سرعت رستوران را ترك كردند و به سوي محل جشن رهسپار شدند. اما وقتي به ميدان بزرگ برج ايفل رسيدند گويا آخرين نفر بودند زيرا جمعيت بسياري دور برج حلقه زده بودند و اين حلقه آن چنان فشرده بود كه اصلاً امكان نفوذ به صفهاي جلويي وجود نداشت.
كيميا با رابين، ديويد و الين در گوشه اي كه تقريباً خلوت تر بود ايستادند و مشغول صحبت شدند. زمان شروع جشن، نيمه شب بود و تا آن زمان هنوز ساعاتي مانده بود. مردم نيمه مست و سركش پاريس آوازهاي دسته جمعي مي خواندند. گروههاي دوره گرد آوازه خوان و رقاص در گوشه و كنار معركه گرفته بودند و خلاصه غوغايي عجيب و غريب برپا بود كه براي كيميا كه براي اولين بار شاهد جشن كريسمس بود هم جالب و هم عجيب مي نمود.
از تمام اقشار مردم در اين جشن حضور داشتند و جمعيت هر لحظه بيشتر مي شد. همه چشم به برج ايفل دوخته بودند تا زماني كه سال نو اعلام گردد و جشن آغاز شود. كيميا كه در كنار رابين ايستاده بود لحظه اي به او نگاه كرد و گفت:
- تو براي جشن سال نو پيش خانوادت نمي ري؟
رابين سري تكان داد و با لبخند پاسخ داد:
- نه، اصولاً نه.
كيميا با تعجب نگاهش كرد و رابين كه منظور كيميا را فهميده بود لبختد زنان پاسخ داد:
romangram.com | @romangram_com