#الهه_شرقی_پارت_304

كيميا خنده اي كرد و گفت:

- هيچي. اون وقت مي اومدم بيرون خوابگاه مينشستم.

- اين طوري بهتر بود لااقل از توي اون اتاق لعنتي مي اومدي بيرون. من نمي دونم تو چه حوصله عجيبي داري كيميا كه از صبح تا شب...

كيميا وسط حرف الين پريد و گفت:

- خيلي خب الين، خواهش مي كنم دوباره شروع نكن. مگه عجله نداشتي؟ پس بهتره بريم.

ديويد و الين به راه افتادند و كيميا نيز پشت سر آنها به حركت در آمد. چند قدم كه رفتند در كنار خيابان بي ام و مشكي رنگ رابين توجه كيميا را به خود جلب كرد. و از همان فاصله رابين را ديد كه بدون لباس گرم، تنها با يك تي شرت كنار ماشين دست به سينه ايستاده بود و با تعجب به الين نگاه كرد و گفت:

- اون رابين نيست؟!


romangram.com | @romangram_com