#الهه_شرقی_پارت_302
الين نگاهي به كيميا كرد و پاسخ داد:
- حق با توئه. حالا عجله كن لطفاً. نمي بيني چه برفي اومده؟
كيميا باز از پنجره به بيرون نگاه كرد و با خود انديشيد (( بارش برف واقعاً شادي مردمان پاريس رو تكميل كرده)) برف سنگيني كه از شب گذشته شروع شده بود اكنون گرچه قطع شده بود ولي تمام زمين را به ارتفاع بيش از سي سانت پوشانده بود و به شهر جلوه زيباتري بخشيده بود. الين كه همچنان كيميا را در جاي خود ايستاده مي ديد با عصبانيت گفت:
- كيميا حاضر شو.
و كيميا در حالي كه كيف دستي اش را از روي كاناپه برميداشت گفت:
- حاضرم، بريم. خوبه؟
و بعد هر دو با سرعت از اتاق خارج شدند. تمام پله ها را تقريباً به حالت دو طي كردند. با آن عجله اي كه الين داشت چند مرتبه كم مانده بود روي برفها سر بخورند، ولي بالاخره به جلوي در خوابگاه رسيدند. كيميا اشاره اي به ديويد كه در كنار خيابان منتظر آنها ايستاده بود كرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com