#الهه_شرقی_پارت_291



روزهاي پاياني سال در حالي سپري شد كخ پاريس را شور و شعفي زايدالوصف در خود گرفته بود و بالاخره شب سال نو از راه رسيد. شب باشكوهي كه از مدتها قبل پاريسيان و هر كه دور و بر كيميا بود منتظر رسيدن آن بود. پاريس اكنون غرق در شادي و زيبايي فوق العاده اي شب سال نو را جشن مي گرفت و اين در حالي بود كه كيميا فكر مي كرد روزهاي غربت، همه يكرنگ است حتي اگر شب سال نو باشد. به هر حال در تمام روزهاي گذشته او سعي كرده بود خود را با موقعيت جديد وفق دهد. گرچه موفقيت چنداني حاصل نكرده بود اما هنوز هم روزها و شبهاي تنهايي را تحمل مي كرد زيرا دست به كاري زده بود كه جز پايان آن چاره ديگري نداشت.

با نزديك شدن آخرين ساعات سال نو جشن بزرگ پاريس آغاز مي شد و خوابگاه تقريباً از وجود دانشجويان خالي گشته بود و شايد تنها دانشجويي كه هنوز در اتاق خود نشسته بود كيميا بود. كيميا پشت پنجره اتاق نشسته بود و محوطه سرما زده خوابگاه را ننظاره مي كرد و به ياد روزهاي خوش بهار ايران و سفره هفت سين سال نو غبطه مي خورد. دلش مي خواست اكنون در سال نو شمسي در كنار خانواده خود بود نه در سال نو ميلادي در اين اتاق تنها در غربت فرانسه! به ياد روزهاي گذشته و به ياد سالهاي نويي كه در خانواده خصوصاً پدر و مادر و برادرش سپري كدره بود، چند قطره اشك از روي گونه هايش لغزيد و دلش لبريز حسرت شد. گرچه آخرين سالهاي زندگيش در ايران سالهاي زيبايي نبود اما غربت پاريس زشتي آن سالها را كم رنگتر مي نمود و او را به بازگشت علاقمند تر مي كرد. هنوز مقابل پنجره بود و قصد نداشت اتاقش را ترك كند زيرا برايش هيچ فرقي نمي كرد در ميدان بزرگ شهر همراه دوستانش جمع گردد و يا آنكه در داخل همين اتاق كوچك بماند و به آسمان خيره شود- براي او همه جا يكرنگ بود- همين طور كه در افكار خود غرق بود ناگهان در اتاق بشدت باز شد. كيميا كه در حال و هواي خود غرق بود، به سختي از جا پريد. الين با سرعت وارد اتاق شد و تقريباً فرياد كشيد:

- تو هنوز اينجايي؟

كيميا لبخندي زد و گفت:

- تا چند دقيقه پيش بودم. اگه الان كارم به بيمارستان نكشه. اين چه وضع در باز كردنه دختر؟ كم مونده بود انفاركتوس كنم.

الين خنده اي كرد و گفت:


romangram.com | @romangram_com