#الهه_شرقی_پارت_187

- تا نگي تو اون مخ كوچيكت چي مي گذره كوتاه نمي يام... مثلاً بگو ببينم از سر شب تا حالا نشستي جلوي اين پنجره چه كار مي كني؟

- فكر مادر جون، فكر.

- به چي عزيز دلم كه اينقدر ذهنت رو مشغول كرده؟

- به هيچي.

- هيچي اينقدر وقت مي گيره، همه چي چقدر زمان مي خواد؟

كيميا چنان به خنده افتاد كه چاي به حلقش پريد و به شدت به سرفه افتاد مادر به سرعت چند ضربه به پشت او زد و گفت:

- خدا مرگم بده بچه ام رو چشم كردم.


romangram.com | @romangram_com