#الهه_شرقی_پارت_179

- ...

- منم خوشحال شدم ايشون رو ديدم.

- ...

- من كه... بله كيميا خانم رو ديدم داشتن ميرفتن به شما تلفن كنن، براي همين مزاحم شدم. دختر خانمتون مي خوان صحبت كنن.

كيميا مطمئن بود اين هم يكي از شوخيهاي بيمزه رابين است، چرا كه او حتي شماره منزلشان را هم نداشت. بنابراين وقتي رابين گوشي را مقابل او گرفت، در گرفتن آن مردد بود. با اين حال با نارضايتي گوشي را گرفت و گفت:

- الو...

ناگهان صداي پدر را از آن سوي خط شنيد:


romangram.com | @romangram_com