#الهه_شرقی_پارت_155
مادر با تأسف سري تكان داد و پاسخ داد:
- عزيز دلم، با قسمت كه نميشه جنگيد. تقدير هر كس يه چيزه.
- و تقدير من همه اش سياهه، نه؟
- ناشكر نباش دخترم.
- ناشكر نيستم مادر، خسته ام، داغونم. دارم منفجر مي شم. عين موش توي تله افتادم.
- كيميا... كيميا! دختر عزيزم! مادر جون يه كم آروم باش. آخه چته؟ چرا اين طوري فرياد مي كشي؟ هنوز كه اتفاقي نيفتاده.
كيميا كه حالا با تمام وجود سعي مي كرد بر خود مسلط شود، به طرف پنجره رفت و آن را گشود. ريههايش را از هواي سرد و تازه پر كرد، لحظاتي به همان حالت ايستاد. بعد روي پاشنه پا چرخيد و رو به مادر ايستاد و گفت:
romangram.com | @romangram_com