#الهه_شرقی_پارت_154

چشمان كيميا پر از اشك شد و بغض آلود پاسخ داد:

- ببين مار جون! من خوب مي دونم كه شما، پدر، كاوه و بقيه از من چي مي خوايد، ولي خواهش مي كنم كمي به من مهلت بديد. من بايد فكر كنم.

- تو مطمئني كه مي دوني من از تو چي ميخوام؟

كيميا چند لحظه اي با ترديد به مادر نگاه كرد و پاسخي نداد. مادر اين بار حالتي جدي به خود گرفت و گفت:

- ببين دخترم! تو در مورد هر كس اشتباه نكني در مورد من داري اشتباه مي كني. من بر عكس اون چيزي كه تو فكر مي كني، دلم مي خواد تو اون كاري رو بكني كه صلاحت در اونه.

لبخند كمرنگي چهره غم زده كيميا را زينت بخشيد و او لحظه اي به چشمان مهربان مادر خيره ماند و بعد آهسته گفت:

- چرا مادر؟ چرا همه ي بلاهاي دنيا بايد سر من بياد؟ تازه داشتم به اين وضع عادت مي كردم، تازه چند ماهي بود كه اعصابم آروم شده بود، تازه خيالم راحت شده بود، يه كم احساس آرامش ميكردم، اون وقت دوباره بايد اين وضع پيش بياد؟


romangram.com | @romangram_com