#الهه_شرقی_پارت_144

***

يك هفته بعد از زماني كه رابين پس از يك بيماري طولاني به دانشگاه بازگشت، در نظر كيميا چنان تغيير كرده بود كه گويا شخص ديگري به جاي او پا به دانشگاه گذاشته بود. البته كيميا خيلي زود فهميد كه تغيير رفتار رابين تنها در مورد او صادق است و جز آن، رابين همان رابين هميشگي بود.

آن روزها كيميا ديگر در رفتار او هيچ اصراري در برقراري ارتباط با خود نمي ديد و به جاي آن ميديد كه رابين تا آنجا كه امكان داشت ا او دوري مي كرد و حتي در اكثر مواقع در تنها كلاس مشتركشان حاضر نمي شد. ديگر از آن سر به سر گذاشتنهاي پر شيطنت و آن اداهاي كودكانه خبري نبود و از آنچه بين آندو گذشته بود تنها يك چيزي باقي مانده بود و آن احترام عجيبي بود كه رابين براي كيميا قائل بود، احترامي كه كيميا به جرأت مي توانست قسم ياد كند كه براي هيچ كس ديگري- حتي پدرش- قائل نبود.

او ديگر هيچ علاقه اي به رديابي گردشهاي الين و ديويد كه غالباً كيميا نيز همراهيشان مي كرد، نشان نمي داد و كيميا هر روز او را مي ديد كه با دوست مؤنث تازه اي به دنبال تفريح و خوشگذراني به گوشه اي از پاريس مي رفت. بي تفاوتي رابين چنان برايش آزار دهنده بود كه حتي خودش هم نمي توانست باور كند. به همين خاطر پيوسته مترصد فرصتي بود تا به هر صورت ممكن او را آزار دهد- كه البته در غالب موارد رابين يا اين فرصت را به او نمي داد و يا با بي اعتنايي كسل كننده اش از آن مي گذشت- كيميا كم كم عواقب عقب نشيني حمايتي رابين را با تعجب مي ديد. تك و توك پسراني كه پيش از اين به نحوي قصد آزار كيميا را داشتند، ولي از ترس رابين كنار كشيده بودند، اكنون با شجاعت تمام او را به انحاء مختلف آزار مي دادند و كيميا تازه مي فهميد آن روز كه الين به او گفت:، (( حمايت رابين از او نعمت بزرگي است))، چه مفهومي داشت. در اين ميان رفتار مايكل، بيش از همه عذابش مي داد و اين در حالي بود كه خوب مي دانست مايك كه يك دانشجوي آمريكائيست، از نزديكترين دوستان رابين است، با اين حال او صبورانه تحمل مي كرد. اما خيلي بيش از گذشته احساس تنهايي مي كرد و خيلي دلش مي خواست همزباني داشته باشد تا با او به زبان شيرين فارسي درد دل كند. اما هر بار كه جمله اي با رابين هم كلام مي شد، او با سرعت پاسخش را به فرانسه يا انگليسي مي داد و كيميا ناچار بود به شنيدن گاه گاه كلمات فارسي با لهجه ي افتضاح دكتر ژوستن دل خوش كند.

در يكي از روزهاي باراني نزديك سال نو كه بچه هاي دانشگاه در تدارك جشن سال نو در دانشكدههايشان مشغول بودند، كيميا بيش از هر روز ديگري احساس تنهايي مي كرد و دلش به هواي سفر به وطن در تعطيلات كريسمس پر ميكشيد، ولي با توجه به مدت كوتاه تعطيلات و هزينه رفت و برگشت، اين تصميم تقريباً غير معقول به نظر مي رسيد و او را مجبور مي كرد راه بهتري را انتخاب كند. شايد در آن شرايط بهترين كار ديدار با خانواده خونگرم توكلي بود. هم صحبتي با هموطنان مسلماً مي توانست اندوه غربت را كاهش دهد. با اين فكر بلافاصله لباس پوشيد، چترش را برداشت و از اتاقش خارج شد. در بين راه روي پله ها الين را ديد كه چون هميشه خندان به سوي اتاقش مي رفت. با ديدن او ناچار لبخند زد. الين به سويش دويد و گفت:

- كجا كيميا؟

- مي رم به ديدن يكي از دوستان پدرم.


romangram.com | @romangram_com