#الهه_شرقی_پارت_143

- چرا.

- بگو.

- لطفاً بريد و استراحت كنيد، نگران منم نباشيد.

مادر يرس تكان داد و گفت:

- باشه شيطون بلا، ولي بدون كه نمي توني چيزي رو از من پنهون كني.

كيميا خنده اي كرد و مادر در را پشت سر خود بست و كيميا دوباره تنها شد. چند بار طول و عرض اتاق را پيمود. هواي سرد ناچارش كرد پنجره را ببندد. وقتي دوباره برگشت ناخودآگاه در مقابل ميز ايستاد، نگاهي به سيني غذا كرد و با تصور آن كه مادر براي تهيه ايين چند نوع غذاي مورد علاقه او چقدر زحمت كشيده، پشت ميز نشست و به اجبار چند قاشق از غذا را فرو داد.

بعد به طرف تختخوابش رفت و روي آن دراز كشيد و چشمانش را بست. چقدر اين حالت خلسه را دوست داشت، حالتي كه در آن به آنچه كه دوست داشت، به راحتي و بدون مزاحمت فكر مي كرد.


romangram.com | @romangram_com