#الهه_شرقی_پارت_128
تا آنجا كه او مي دانست قرار بر اين بود كه رابين لااقل يك هفته استراحت كند، بنابراين براي اولين بار كلاس درس ادبيات عمومي بددون حضور فعال و پر شيطنت رابين برگزار مي شد. تنها كلاس مشترك كيميا و رابين كه امروز بشدت سرد و بيروح مي نمود. دقايقي از شروع كلاس گذشته بود و دكتر ژوستن چون هميشه با اشتياق تدريس مي كرد كه چند ضربه به در خورد و بعد باز شد. اول صداي چند سرفه ي خشن در فضا پيچيد و بعد اندام كشيده رابين در كلاس ظاهر شد. دكتر با تعجب به رابين نگاه كرد و او ضمن عذرخواهي به سوي اولين صندلي خالي حركت كرد. كيميا چند لحظه اي به او كه هنوز آثار بيماري در زير چشمهاي به گودي نشسته و رنگ مهتابي صورتش به خوبي عيان بود خيره ماند. رابين در اولين گردش چشمانش در كلاس، گمشده اش را يافت و به روي كيميا لبخند زد و كيميا چشمان تبدارش را در ميان هاله اي سرخ رنگ، بي قرار و بيمار ديد. برافروختگي تب، چشمان زيباي او را، جذابيتي صد چندان بخشيده بود و نگاهش را داغتر از هميشه مي نمود، آنچنان ه كيميا سوزندگيش را با تمام وجود احساس مي كرد. در سراسر طول مدت كلاس، صداي سرفه هاي شديد رابين لحظه اي قطع نمي شد و حالش چنان وخيم بود كه حتي دكتر ژوستن را نيز متوجه كرد. او همچنان كه هنگام گفتگو در كلاس راه مي رفت، نزديك رابين شد و چند كلمه اي با او صحبت كرد. كيميا حدس زد كه از او مي خواهد اگر توانايي ادامه كلاس را ندارد، آن را تعطيل كند. چند لحظه اي در انتظار پاسخ رابين گوش خواباند ولي صدايي نشنيد، تنها ديد كه او با لبخند سر تكان داد و دكتر دستي به پشتش زد و از كنارش گذشت. وقتي زمان كلاس تمام شد، كيميا بي توجه به رابين، لوازمش را جمع كرد و آماده خروج از كلاس شد كه رابين او را به نام خواند. چند لحظه اي مردد ماند، ولي بالاخره به سوي صندلي رابين حركت كرد. وقتي كنار او رسيد، رابين به سختي سعي كرد به احترام او از جا برخيزد، اما كيميا او را دعوت به نشستن كرد و آهسته گفت:
- شنيده بودم يك هفته اي رو استراحت مي كني.رابين سر تكان داد و گفت:
- - آره غيبت مي كنم اما نه از كلاسي كه تو همكلاسيم باشي. تمام دلخوشي من توي دانشكده همين يه درسه.
كيميا خونسردانه خود را به ناداني زد و به خنده گفت:
- شايد قصد داري شاعر بشي.
رابين چند لحظه اي با دلخوري به كيميا نگاه كرد ولي بعد با همان خونسردي هميشگي پرسيد:
- مثل خيام؟
romangram.com | @romangram_com