#الهه_شرقی_پارت_119

رابين بي آن كه پاسخي بدهد، دستش را در جيب فرو برد و كيف پولش را از داخل آن بيرون كشيد و گفت:

- فقط اينها رو نگه دار خيس نشه.

و بعد از جا برخاست. كيميا با نگراني پرسيد:

- چي كار مي خواي بكني؟

رابين با همان خونسردي هميشگي پاسخ داد:

- چون نمي خوام شما كارهاي سخت بكنين، ميپرم توي رودخونه.

كيميا كه حرف رابين را جدي نگرفته بود، با بي تفاوتي شانه هايش را بالا انداخت. رابين كنار لبه قايق ايستاد و به ديويد كه با تعجب نگاهش مي كرد، گفت:


romangram.com | @romangram_com