#الهه_شرقی_پارت_105

الين دوباره گفت:

- بالاخره مي گي يا نه؟

كيميا لحظه اي متفكرانه ايستاد. مسلماً توضيح آنچه اتفاق افتاده بود براي الين بي حاصل بود و شايد مسخره. بنابراين ترجيح داد در اين مورد سكوت كند و براي آن كه الين را راضي كرده باشد، آهسته گفت:

- مي دوني؟ به گمونم حق با رابينه. آخه من خيلي دلم براي خونه تنگ شده بود. يعني اون رستوران منو ياد تهران انداخت.

الين با حالتي دلسوزانه به كيميا نگاه كرد، دست او را ميان دستهاي خود فشرد و لبخند زنان در حالي كه سرش را به طرفين تكان مي داد گفت:

- مي فهمم... مي فهمم عزيزم.

كيميا پاسخ لبخند الين را با لبخندي دوستانه داد و براي اولين بار احساس كرد به اين دختر بي هيچ وجه تشابه و تفاهمي، علاقمند است. الين دست كيميا را گرفت و او را به سوي در خروجي كشيد و با خنده گفت:


romangram.com | @romangram_com