#احساس_من_پارت_198


بعد از اون رومو به طرف دریا برگردوندم .

دلم پر بود از همه چیز.

دوره جوانیم در حال گذر بود به طرف جلو رفتم کم کم همه اتفاقات از 18 سالگیم مثل فیلم از جلوی چشمام گذشت .

موجی بلند به طرفم اومد .

دستامو باز کردم تا در آغوشش بگیرم.

***

کم کم صدا ها برام مفهموم شد. صدای جیغ های آنا و فریاد های رسول توی گوشم می پیچید. احساس می کردم کسی به قفسه سینه ام فشار میاره .

حالم داشت جا می اومد .

چشمامو باز کردم .

نگاهم تو نگاهش گره خورد تا اومدم به خودم بیام دیدم تو اغوشش فرو رفتم . از کنار شونه اش نگام به دایی و آنا افتاد چشماشون خیس اشک بود. آنا خواست بیاد سمتم اما رسول مانع شد و دستشو گرفت و از اونجا دور شدن .

صدای بغض آلود آرسان بلند شد :

- دختره احمق تو به چه حقی می خواستی منو تنها بذاری، ها ؟لعنتی کی بهت اجازه داده بود؟اگه یه بلایی سرت می اومد ،من بیشعور چه خاکی تو سرم میریختم؟ اصلا من به درک بی انصاف ،مانی و ماندانا چیکار می کردن ؟دوباره می خواستی بی مادرشون کنی ؟

با صدای ضعیفی گفتم:

- ارسان

- جون دلم

گریه ام گرفت

باورم نمی شد، دوباره شده بود آرسان سابق مهربون و خوش اخلاق .


romangram.com | @romangram_com