#احساس_من_پارت_197

خندیدم :

- هیچی بابا درد دل دایی و خواهرزاده اش بود .

- می گم غزاله موافقی بریم دریا یه خورده شنا کنیم .

رسول : لازم نکرده دریا الان طوفانیه .

آنا :وای رسول دوباره شروع کردی ها بابا ما که زیاد دور نمی شیم، همون جلو هاییم .

رسول :عزیزم بذار برای فردا .

- اصلا تو چی میگی غزاله میای؟

نگاهم به گوشه سالن افتاد .ارسان روی صندلی نشسته بود و گوشیشو چسبونده بود به گوششو و بازهم مشغول خوش وبش کردن بود

-آره میام .

رسول: وقتی گفتم نه، یعنی نه .

نگاهمو از آرسان گرفتم .

- طوریمون نمی شه ،بیا بریم آنا .

فرصت اعتراض به دایی ندادیم بعد از آماده کردن لباسامون رفتیم تو دریا .

اولش یه خورده آب بازی کردیم. آنا زود خسته شد و از آب بیرون رفت .

آنا:می گم غزاله انگار حق با رسوله ،بیا بیرون فردا که یه خورده دریا اروم تر شد میایم شنا.

- تو برو من می خوام یه خورده شنا کنم .

- آخه...

- برو دیگه

romangram.com | @romangram_com