#احساس_من_پارت_190


- دیر آوردی زینت خانوم .

- ای بابا...راستی خانم شما نمی خواین شام بخورین؟

نگاهی به ساعت مچیم انداختم .

- نه ،منتظر آرسان می مونم .

- آخه خانم ساعت 1 شبه .

- عیب نداره

- پس با اجازتون برم تو آشپزخونه .

بعد از رفتن زینت خانوم روی مبل دراز کشیدم .

چشمامو روی هم گذاشتم .

با صدای شکستن چیزی از خواب پریدم .

به محض باز کردن چشمام نور آفتاب خورد تو صورتم

پتویی که روم کشیده شده بود و گوشه ای انداختم و به طرف آشپزخونه رفتم .

زینت خانوم مشغول جمع کردن خرده شکسته های لیوان روی زمین بود .

- چیزی شده زینت خانوم ؟

سرشو بلند کرد

- ای وای ببخشید خانوم از دستم افتاد.

- خودت خوبی ؟


romangram.com | @romangram_com