#احساس_من_پارت_189
از جاش بلند شد و به گوشه سالن رفت .
دوباره به عکس های تو لب تاپ نگاه کردم .
از همه چیز عکس گرفته بود .
از روز هایی که برای خرید عروسی رفتیم تا شب عروسی .
آرسان انقدر طبیعی نقش بازی می کرد که خودمم فکر می کردم واقعا دوستم داره .
چند لحظه بعد آنا برگشت
لب تاپشو از جلوم برداشت و درشو بست .
- خب دیگه من باید برم آرسان هم اگه می خواست بیاد تا حالا اومده بود یه روز دیگه میام میبینمش .کاری نداری با من ؟
-کجا تو که تازه اومدی .
- با رسول قرار گذاشتیم شامو بیرون بخوریم باید برم .
- ماشین آوردی ؟
- آره همون ماشینی که آرسان بهم داده .
- خیلی خوب هرجور راحتی
آنا بعد از یه خداحافظی مختصر رفت .
چند لحظه بعد زینت خانم خدمتکار خونه که تازه چند روزیه باهاش آشنا شدم با یه سینی توی دستش اومد .
زینت: وا پس آنا خانم کجا رفتن ؟
- چند دقیقه ای هست رفته .
- شربت اورده بودم واستون.
romangram.com | @romangram_com