#احساس_من_پارت_180
- خدایا امروز رو به خیر بگذرون خانم محترم درو باز می کنی یا....
سکوت کرد
- یا چی ؟
- الان اگه بگم غلط کردم حله؟
- آهان حالا این شد .
درو باز کردم
رسول با مانی و آنا با ماندانا اومدن بیرون . چند دقیقه بعد سر و کله آرسان پیدا شد طبق معمول بدون سلام به طرف دایی و آنا رفت وبعد از سلام کردن به اونها مانی و ماندانا رو بغل کرد .
دایی و آرسان روی مبل ها نشستن من و آنا هم رفتیم تو آشپزخونه.
چهارتا چایی ریختم و برگشتم پیششون. چایی رو اول جلوی دایی و بعد جلوی آنا گرفتم و بعد به طرف آرسان رفتم .
- بفرمایید
- مرسی نمی خورم
- تعارف نکنید شما که خیلی وقته نمک گیر ما شدید ولی مثل اینکه خودتون خبر ندارین !
- نمی خورم
یه قدم به عقب برداشتم اما پام به یه چیزی گیر کرد به طرف جلو پرتاب شدم و سینی چایی روی پای آرسان فرود آمد و آرسان مثل فشنگ از جا پرید .
آنا و دایی از جا پریدن
آنا : خاک بر سرم چی شدی ؟
دایی :آقا آرسان خوبین؟
romangram.com | @romangram_com