#احساس_من_پارت_174


- از بی ادبان

دایی: ای بابا حالا بذارید دو دقیقه بهم برسید بعد شروع کنید به دعوا. آقا آرسان بفرما بفرما.

دایی با دست به طرف مبل ها اشاره کرد .

آرسان :نه مرسی، مزاحمتون نمی شم. راستش اومدم عزیز های دل بابا رو ببرم .

پوزخند زدم و مثل خودش گفتم:

-عزیز های دل بابا

- ببین اقا رسول به این خواهر زاده ات بگو من واسه دعوا نیومدم اینجا اومدم دنبال بچه هام.

دستامو از هم جدا کردم به طرف آرسان رفتم .

- ببین کورخوندی اگه فکر کردی میذارم بچه هارو ببری !

- ببخشید جنابعالی ؟

- این بچه ها رو تینا به من سپرده.

- پدر این بچه ها منم

- به فرض هم بذارم ببریشون میخوای چجوری ازشون نگهداری کنم.

- تو نگران نباش آنا که هست پرستار هم می تونم بگیرم .

با بهت سری تکون دادم و گفتم:

-آنا ! مگه برگشته ؟

- آره دو سه ماهی میشه .


romangram.com | @romangram_com