#احساس_من_پارت_173
- چی شده بالاخره یادش افتاده بچه داره ؟
- ببین غزاله لطفا دعوا باهاش راه ننداز که اصلا اعصابشو ندارم .
- اصلا واسه چی می خواد بیاد ؟
- می خواد بیاد دنبال بچه ها
- کورخونده ...چیه فکر کرده به همین سادگی میذارم بچه هارو ببره .
- بس کن دایی جون، بالاخره اون پدرشونه .
- چی شده بعد از 8 ماه یادش افتاده پدره ؟
- به هر صورت هیچ خوشم نمیاد بحثتون شه .
تا خواستم چیزی بگم صدای زنگ آیفون بلند شد .
رسول به طرف آیفون رفت و دروباز کرد . دست به سینه به اپن آشپزخونه تکیه دادم و نگاهمو به استکان هایی که رسول توی سینی چیده بود دادم. بعد از چند دقیقه اومد داخل نگاهمو به طرف در دادم. آرسان به گرمی دایی رو در اغوش کشید وقتی از بغل دایی بیرون اومد تازه تونستم خوب برندازش کنم . صورتش مثل همیشه سه تیغه بود بوی عطر تندش تو فضا پیچیده بود. تی شرت لیمویی رنگش کاملا به بدنش چسبیده بود. با نگاه های خیره اش به خودم اومدم و رومو به طرف دایی برگردوندم . آرسان همونطور که به من نگاه می کرد به دایی گفت:
-راستی آقا رسول رسیدن به خیر .
تا دایی خواست جواب بده خودمو انداختم وسط و گفتم :
-جمله رسیدن به خیر رو وقتی کسی تازه از جایی برگشته بهش می گن نه بعد از 8 ماه .
دایی با چشم و ابرو ازم می خواست به آرسان سلام کنم اما من بی توجه به اشاره های رسول زل زدم تو چشمای آرسان.
آرسان:به شما سلام کردن یاد ندادن ؟
- به شما چی یاد دادن؟
- سلام از کوچکتره خانم نسبتا محترم، من موندم خانم شما ادبتو از کی یاد گرفتی ؟
با دست به سرتاپاش اشاره کردم .
romangram.com | @romangram_com