#احساس_من_پارت_159
- نمی خوای حالمو بپرسی؟
- خیلی ازت دلگیرم رسول ،این همه مدت رفتی پشت سرتم نگاه نکردی. نگفتی من تنها اینجا چیکار باید بکنم ؟اون از بهرام بیشعور که نمی گه خدایی نکرده یه خواهری هم اینجا داره، اینم از تو .
- می دونم حق داری ،ولی منم بی خبر از حال تو نبودم دائم از نیما حالتو می پرسیدم .
- برو خودتو خر کن، اگه می خواستی حالمو بپرسی به خودم زنگ می زدی نه به نیما .
- آقا ما بگیم ببخشید غلط کردیم ،حله؟
- ببخشید و غلط کردنتو واسه خودت نگه دار، بی عاطفه بی احساس.
- حالا چرا انقدر دلت پره دختر ؟
- نباشه؟
- گفتم که ببخشید اصلا اصلا زنگ زدم بهت بگم می خوام برگردم . همه این به قول تو بی عاطفگی و بی احساسیمو تو این چند سال جبران کنم . من 10 روز دیگه پیشتم .
- رسول من دیگه شیراز زندگی نمی کنم .
- می دونم خانمی جنابعالی الان نزدیک 8ماهه تو تهران زندگی می کنی ،دیدی خیلی هم ازت بی خبر نیستم!
- رسول فقط دلم می خواد ببینمت تا دق دلی تنهایی این چند مدت رو سرت یه جا خالی کنم .
- اوه اوه باریکلا تهدید می کنی ؟
- معلومه که تهدید می کنم فقط پاتو بذار ایران تک تک موهاتو از جا می کنم .
- باشه پس اینبار داییتو با کله 3 تیغه میبینی .
- موهاتم بزنی یه جور دیگه حالتو می گیرم .
- خیلی خوب بابا، بذار بیام پیشت بعد هرکاری می خوای بکنی بکن .خب دیگه مزاحمت نباشم .
- بهم زنگ بزن تاریخ دقیق اومدنتو بهم بگو .
romangram.com | @romangram_com