#احساس_من_پارت_157
سامیار: خب در واقع ...در واقع ...
نگاهمو به آرسان دوختم که داشت لقمه نون پنیرشو به دهن می برد .
حرف سامیار رو قطع کردم :
- تصمیم داریم وقتی برگشتیم تهران مقدماتشو فراهم کنیم .به همین زودی ها کارت دعوت میرسه دستتون.
نگاهم هنوز روی آرسان بود صورتش قرمز شد و افتاد روی سرفه .
تینابا نگرانی گفت:
-ای وای چی شدی آرسان؟
با لبخند مرموزی روی لبم آب پرتقال دست نخورده خودمو گرفتم جلوش نگاهی عصبانی بهم انداخت و دستمو پس زد و از روی صندلیش بلند شد و به طرف دستشویی رفت .
سامیار:چی شد ؟
تینا: نمی دونم چرا یهو اینجوری شد؟ من برم ببینم چش شده!
لبخندم پررنگ تر شد
***
-هنوز آرسان نیومده ؟
تینا با نگرانی گفت:
-نه هنوز که نیومده دلم خیلی شور میزنه .
- نگران نباش دیگه باید کم کم پیداش شه
- نمی دونم چش شده اصلا از صبح سر میز صبحونه تا حالا یه آدم دیگه شده. اون از ناهار که همینطوری با غذاش بازی کرد، اینم از الان که ساعت دو شب هستش و هنوز نیومده .
- انقدر استرس نداشته باش واست خوب نیست، اصلا تو برو خواب من منتظرش می مونم .
romangram.com | @romangram_com