#احساس_من_پارت_155

- هیچی همینطوری پرسیدم

همون موقع صدای آرسان توی گوشم پیچید:

-مگه قرار نشد به خودت فشار نیاری خوشگل خانوم !

چیزی توی قلبم تکون خورد .

آرسان نزدیکمون شد :

- صبح به خیر

تینا با محبت جوابشو داد . من هم سرسری صبح به خیر گفتم . آرسان پیش تینا رفت. تا به خودم بیام دیدم لباشو روی لبای تینا گذاشت . احساس کردم اگه یه لحظه دیگه اونجا وایسم خفه می شم . دستام شروع به لرزیدن کرد. سعی کردم با مشت کردنشون مانع از لرزششون بشم. رومو برگردوندم به سرعت برگشتم داخل خونه . از پله ها بالا رفتم . پریدم توی اتاق سامیار داشت تو چمدونش دنبال چیزی می گشت. با دیدن من سراسیمه از جاش بلند شد و با نگرانی پرسید:

-چی شده ؟

بغضم ترکید و زدم زیر گریه .

سامیار اومد کنارم و با عصبانیت گفت:

- بهت می گم چی شده واسه چی داری گریه می کنی .نکنه آرسان چیزی بهت گفته ها؟

میون گریه گفتم :

-جواب من بهت مثبته ، من باهات ازدواج می کنم .

-هیچ معلومه چت شده؟ این حرفا چیه می زنی ؟

- مگه جواب نمی خواستی ،خب من دارم جواب خواستگاریتو میدم .

- آخه...

- چیه؟ نکنه پشیمون شدی ؟

- نه بابا پشیمون کجا بود؟ من که از خدامه ولی آخه تو چرا داری گریه می کنی؟اتفاقی افتاده؟

romangram.com | @romangram_com