#احساس_من_پارت_140


سامیار: دوستش داری ؟

با گیجی سرمو تکون دادم :

- کیو؟

- هیچ معلومه حواست کجاست ؟ خب آرسانو می گم دیگه !

- نمی دونم

- نمی دونی؟

-آرسان تنها آدم تو زندگی منه که هیچ وقت نفهمیدم چه احساسی بهش دارم. تو چی تو تینا رو دوست داری ؟

- من عاشقش بودم .

- پس چرا باهاش ازدواج نکردی ؟

تا سامیار خواست جواب بده خالش سر رسید و رو به سامیار گفت:

- وا خاله شما چرا اومدید اینجا تک تنها نشستید. بابا بلند شو خانمتو به بقیه معرفی کن. از سر شب تا حالا صد نفر سراغتو گرفتن ،تازه آرسان و تینا هم همین حالا رسیدن و تینا خیلی مشتاقه نامزدتو ببینه . پاشو خاله همینطوری اینجا نشین .

زنی با صدای بلند از انتهای سالن گفت:

-عروس و دوماد دارن میان .

خاله با شنیدن این حرف از ما جدا شد . چند لحظه بعد عروس و داماد وارد تالار شدن. صدای کف و سوت بلند شد چند لحظه بعد ارکستر شروع به زدن آهنگ های شاد کرد همه ریختن وسط من و سامیار در سکوت به بقیه نگاه می کردیم .چند دقیقه بعد یه پسر جوون به سمتمون اومد :

- به به ببین کی اینجاست !

سامیار با گفتن سیروس از جاش بلند و پسررو بغل کرد . وقتی از هم جدا شدن سیروس به من نگاه کرد و به سامیار گفت:

-معرفی نمی کنی سامی جون ؟


romangram.com | @romangram_com