#احساس_من_پارت_121

- باشه....فقط یه چیزی واسه خونه چیکار کردی؟

- اون که حله بعد از اینکه از دفتر یارو اومدی بیرون برو هتل چمدونتو بردار، بهم زنگ بزن بهت آدرس بدم .

- اسباب اثاثیه رو چیکار کردی ؟

- انقدر نگران نباش،بابا جان اسباب اثاثیت الان تو اپارتمانت چیده شده حالا به جای این حرفا سریع تر برو یه وقت کار رو از چنگت درنیارن.

- وای نیما به خدا نمی دونم چطوری محبتاتو جبران کنم .

- این چه حرفیه می زنی دختر ،تو بیشتر از اینا گردن من حق داری حالا برو دیگه.

- خیلی خوب به خانمتم سلام برسون خداحافظ .

- خداحافظ .

گوشی رو قطع کردم و گذاشتم تو کیفم .یه نفس عمیق کشیدم و وارد برج شدم . به طرف نگهبان رفتم :

- آقا ببخشید دفتر کارخونه بستنی عسل کجاست ؟

- خانم چشمت اون تابلو راهنما به اون بزرگی رو نمی بینه ؟

به طرفی که اشاره کرد نگاه کردم :

- خب ببخشید حالا چرا انقدر عصبانی میشید .

- ای بابا آخه خانم اعصاب واسه آدم نمیذارن که...

- بله حق با شماست به هر حال ببخشید

به کنار تابلو رفتم و بعد از یه خورده گشتن پیداش کردم، طبقه دوازدهم بود . سوار آسانسور شدم و بعد از یه مدت زمان کوتاه به طبقه مورد نظرم رسیدم. زنگ زدم بعد از چند لحظه در باز شد یه دختر جوون با یه آرایش غلیظ دروباز کرد .

-سلام.

دختر با ناز و عشوه گفت:

romangram.com | @romangram_com