#احساس_من_پارت_120


- بهتر... آدمی مثل تو باید بره اون تو تا بفهمه چی به چیه . سهم خودت کم بود دادی بهش حالا نوبت منه .

- من وقت شنیدن این حرفا رو ندارم . همین امروز برو باهاش حرف بزن اینطور که شنیدم وضعش خیلی توپ شده مطمئنم سهمتو می خره .

-متاسفم نمی تونم بهت کمکی کنم چون من دیگه تو کارخونه سهمی ندارم .

از پشت گوشی فریاد زد :

-چی؟

- مگه کری گفتم که من الان به غیر یه ته مونده پول توی حسابم هیچ چی ندارم. آپارتمانمم که می دونی رهنه چند وقت دیگه باید بلند شم وضع منم بهتر از تو نیست .

- چیکار کردی با پول سهمت ...چه بلایی سرش آوردی؟

- همون بلایی که تو سر همه سرمایه های بابا آوردی .متاسفم ولی من هیچ کمکی نمی تونم بهت بکنم چون خودمم الان بیشتر از هر وقت دیگه به کمک احتیاج دارم .

- تورو خدا اذیتم نکن به خدا به پول احتیاج دارم .

- ندارم که بدم می فهمی ،ندارم . سعی کن اینو تو اون کله پر از گچت فرو کنی .

- خواهش می کنم خواهش...

تلفنو قطع کردم. پسره احمق بعد از این همه وقت زنگ زده پول می خواد. فکر کرده بابا گنج قارون داشته که هرغلطی دلش خواست بکنه.

از خونه بیرون اومدم و طبق معمول رفتم جلوی دکه روزنامه فروشی تا یه روزنامه بخرم و دنبال کار بگردم . داشتم پول از توی جیبم در می آوردم که چشمم به تیتر یکی از روزنامه ها که بهم دهن کجی می کرد افتاد.

((ازدواج آرسان شریف جوانترین کارخانه دار کشور با دختر احمد بابایی صاحب بزگترین کارخانجات فرآورده های گوشتی ))

فصل دوم

-نیما تو مطمئنی بد نمیشه یه وقت ؟ یه وقت نشناستم آبروم بره ؟

- نگران نباش تو فقط اگه یه وقت ازت سوال کرد نسبتی با خانواده سازگار داری بگو نه .


romangram.com | @romangram_com