#احساس_من_پارت_115

در اتاق رسول باز شد و سراسیمه پرید بیرون :

- چی شده؟

- رفت

- کی رفت ؟

- دلت خنک شد ؟

- چی میگی تو ، دیوونه شدی !

- آنا داره میره .

- خب...خب....بره...به من چه !

- داره از ایران میره .

- گفتم به من چه!

- یعنی واقعا واست مهم نیست ؟

کمی مکث کرد و بعد با جدیت گفت:

-نه مهم نیست !

- هنوزم وقت هست ببین اگه بخوای می تونیم بریم جلوشو بگیرم .

- بسه دیگه سرمو بردی چقدر حرف می زنی گفتم که مهم نیست . من برم سمینار دیر می شه .

در خونه رو باز کرد تا خواست پاشو بیرون بذاره فریاد زدم:

-دیوونه اید، هردوتون دیوونه اید .

تو یه چشم به هم زدن رسول هم از ایران رفت . حالا با رفتن هردوشون واقعا تنها شدم. تنها دلخوشیم نیما و نامزدش بودن که اونا هم چون نامزد نیما دانشگاه همدان قبول شده بود رفتن همدان .

romangram.com | @romangram_com