#احساس_آرام_پارت_90

شیرین خنده ایی به لب آورد و گفت ؛

_ پس خداحافظ.

_بسلامت عزیزم.

بعد از خداحافظي از او به راه افتادند و چون مینا خانم قصد بدرقه کردن آنها را داشت ، شیرین او را از این کار بازداشت و بعد از خداحافظی به دنبال شروین و فرهاد به راه افتاد. مینا خانم دم در ورودی ساختمان ایستاد و رفتن آنها را تماشا کرد و در دلش آرزو کرد که ای کاش شیرین عروسش می شد.

انقدر او را دوست داشت كه هميشه خیال عروس شدنش را با خود تكرار مي‌كرد .

وقتی سه جوان به ماشین رسیدند. اول شروین سوار شد هنگام سوار شدن فرهاد در ماشین را برای شیرین باز کرد ، نگاهشان كه به يكديگر افتاد لبخندی به لب هر دونفرشان نشست...

با سوار شدن فرهاد ماشین به حرکت در آمد همین که کمی از خانه فاصله گرفتند فرهاد به عقب چرخيد و گفت؛

_ببینم دختر عمو این قضیه خنده و گریه چیه؟ می شه منم در جریان بذارید ؟

شیرین که به صندلی تکیه داده بود خود را به جلو کشید و گفت؛


romangram.com | @romangram_com