#احساس_آرام_پارت_87

_شما که آماده نشدید قرار بود زود آماده بشیداااا ...

فرهاد خنده ای کرد و گفت ؛

_ تا شما یه چایی میل کنید من آماده شدم.

شروین دخالت کرد و گفت ؛

_نه دیگه وقت برای خوردن چای نداریم تو برو زود آماده شو که وقت تنگه.

فرهاد هم خنده ای کرد و راه اتاقش را در پیش گرفت و مینا خانم هم نگاه پرسشگرش را از پسرش به شروین و بعد هم به شیرین دو خت و پرسید ؟

_قراره جایی برید؟

شیرین هم رو به زن عمویش کرد و به شوخی گفت ؛

_بله زن عمو راستش منو و شروین داشتیم می رفتیم تو خیابونا ولگردی کنیم و چون از بابا شنیدیم فرهاد امروز مرخصی گرفته و تو خونه اس گفتیم بیاییم و این پسر عموی سر به زیر و خجالتی رو هم با خودمون همراه کنیم.


romangram.com | @romangram_com