#احساس_آرام_پارت_75

_به به شما که منو می شناسید بابا. من در هیچ شرايطي تند نمی رونم

شما مطمئن باشید.

آقا سعید استکان خالی را سرجایش گذاشت و گفت :

_من مطمئن هستم برید به امان خدا.

شیرین شاد و خوشحال خود را به پدر رساند و بوسه ای بر گونه او گذاشت و گفت:

_خیلی ممنون بابا.

آقا سعید هم نگاهی پر از مهر و محبت به دخترش انداخت و گفت:

_خواهش می کنم قابلی نداشت. منم وظیفه داشتم در قبال میز زیبایی که امروز چیدی از تو تشکر کنم عزیزم.

شیرین هم خندید و رو به مادرش گفت:


romangram.com | @romangram_com