#احساس_آرام_پارت_71
آقا سعید هم پاسخ سلام پسرش را داد و گفت:
_ سلام پسرم. پارسال دوست، امسال آشنا، سال دیگه هم حتما غریبه. آره بابا؟
شروين كه به شوخيهاي پدر عادت داشت خنديد و سپس همراه او براي صرف ناهار به آشپزخانه رفت.
شیرین و مادرش غذا را کشیدند و به روی میز چيدند. آقا سعید دو دستش را با خوشحالی به هم مالید و گفت:
_ اینقدر گرسنه ام كه نمی تونم صبر کنم.
ستاره خانم لبخند بر لب پشت ميز نشست و با گفتن نوش جونتون براي همسرش پلو كشيد.
شروين روي صندلي جابجا شد و با نشستن شيرين كه پارچ آب را روي ميز ميگذاشت و مي نشست گفت:
- به به، شیرین خانم چه عجب امروز قبل از ما تو آشپزخونه ایی قبلا ما می نشستیم که بعد از کلی خواهش و تمنا شما تشریف می آوردین برای خوردن غذا، اما حالا...
مادر به میان حرفش پرید و گفت:
romangram.com | @romangram_com