#احساس_آرام_پارت_48
شيرين خيره به او آب دهانش را فرو داد. نفهميد از حمايت خاص فرهاد تنش گر گرفته يا واقعاًً هواي پذيرايي گرم شده بود!!!
سرش را یايين انداخت و در حالي كه سعي ميكرد خونسردي باشد گفت:
_ خوبه. لااقل از پسر عمو شانس آوردم!
صداي خنده ي جمع بار ديگر به هوا برخاست. از گوشه ي چشم نگاهي به فرهاد انداخت كه لبخندي دلنشين روي لبش ميدرخشيد ...
با رفتن شیرین به آشپزخانه فرهاد نفس سنگيني کشید. اين روزها هنگام صحبت کردن با شیرين نفس كم مي آورد. حتي زل زدن در چشم هاي براق و زيبايش آسان نبود. از اين حس عجيب وحشت داشت خصوصا که میدانست پدرش به راحتی متوجه احوال نا بسامانش می شود. دوست نداشت حسي را كه در دلش زبانه ميكشيد را سركوب كند ... اما ترسي عجيب ته دلش را نيش ميزد.
با ديدن نگاه خيره ي پدرش، حواسش جمع شد بايد خودش را جمع و جور ميكرد...
شیرین وارد آشپزخانه شد و بی حوصله روی صندلی نشست و مشغول بازی با نمکدان روی میز شد. درهمان حال به صحبتهای مادر و زن عمویش گوش می داد كه در مورد خياط جديد محله ي آنها حرف می زدند. زن عمو كه او را ساكت ديد با خوشرويي گفت:
_ چی شده شیرین جان؟ حوصله ات سر رفته عزیزم؟
_بله زن عمو، هیچ هم صحبتی نیست همه باهم مشغول صحبتین ولی من کسی رو ندارم باهاش حرف بزنم. بنظر شما اینجوری آدم حوصلش سر نمی ره؟
romangram.com | @romangram_com