#احساس_آرام_پارت_423

چند ماه از صحبت شروین راجع به سپیده می‌گذشت تا اینکه یک‌ماه پیش نظر موافق سپیده را جلب کرد و این دو قرار شد در پایان سال باهم ازدواج کنند، شیرین در این مدت دوباره مشغول تحصیل در رشته‌ی مورد علاقه‌اش شده بود و کمتر به اتفاقات سابق زندگی‌اش فکر می‌کرد اما گاهی یاد فرهاد باعث می‌شد تا آنقدر دلتنگش شود که کلیپ ارسالی ساسان تنها نقطه‌ی آرامشش شود، فرهاد هم در انگلستان تمام سعی و تلاش خود را می‌کرد تا شیرین را فراموش کند، می‌دانست که ریچارد به انگلستان بازگشته است و قرار است چندماه بعد مجددا به ایران برود، ریچارد خود این موضوع را برای فرهاد تعریف کرد و گفت که به زودی به ایران برمی‌گردد تا شیرین را همراه خود بیاورد، با حرف‌های ریچارد،فرهاد پیش خود فکر می‌کرد که شیرین می‌خواهد مدتی تنها باشد و بعد به ریچارد جواب بدهد و یا شاید هم می‌خواست پسر بیچاره را شیداتر کند، از دختر عموی زیبایش هیچ چیز بعید نبود، غرورش اما مانع از این می‌شد که با او تماس بگیرد و نتیجه را بپرسد‌، در این چندماه بدترین زمان زندگی‌اش را می‌گذراند و هر روز از خدا می‌خواست طلوع صبح فردا را نبیند اگر فرار است شیرین‌اش را دست در دست مرد دیگری ببیند، یک هفته به عید باقی مانده بود و دو خانواده فرهادی سخت در تلاش برای انجام مراسم کوچک‌ترین پسر خانواده‌ی فرهادی بودند، شروین که فرهاد را مثل برادر خودش می‌دانست را به جشن عروسی‌اش دعوت کرده بود و فرهاد با اصرار فراوان تلاش می‌کرد که از آمدن به ایران و جشن عروسی شروین سرباز بزند، با این حال شروین دوباره امروز با فرهاد تماس گرفت و با دلخوری گفت:

- یعنی تو نمی‌خوای تو جشن داداش کوچیک‌ات شرکت کنی؟! یعنی واقعا انقدر از خانواده‌ی ما بدت اومده، به‌خاطر یک نفر دور داداشاتم خط کشیدی؟!

فرهاد با لحنی مهربان جواب داد:

_ این چه حرفیه داداش؟! خودت بهتر از هرکسی می‌دونی تو و شاهین بهترین دوستان من بودین‌، بهترین برادرای دنیا، من‌که جز شما دو تا برادر دیگه‌ای ندارم، ولی قبول کن نیومدن من خیلی از اومدنم بهتره داداش، باور کن خیلی برات خوشحالم، خیلی از خیلی هم بیشتر، ولی نباشم بهتره، از دور تو جشن شما شرکت می‌کنم و برات آرزوی خوشبختی می‌کنم...

شروین صدایش را بلند کرد و گفت:

_ نـــه، من می‌خوام که تو باشی، اگر نمی‌یایی من این جشن رو بهم می‌زنم‌، همین امروز تمام قرار مدارا رو بهم می‌زنم و جشن رو کنسل می‌کنم...

فرهاد متعجب از رفتار شروین گفت:

_چی می‌گی تو؟! یعنی چی بهم می‌زنم؟! دیوونه شدی؟!

_ آره دیوونه شدم، وقتی همه دنیا می‌دونن من دو تا داداش دارم و فقط یکیشون تو جشنه چی باید بهشون بگم؟! بگم فرهاد چون می‌ترسه با شیرین رو‌به رو بشه نمی‌یاد جشن داداشش؟!...


romangram.com | @romangram_com