#احساس_آرام_پارت_421
_ میدونی آبجی کوچیکه؟ یه روزایی بود که فرهاد رو مسخره میکردم، میدونستم دوسِت داره، ولی اینکه عاشق باشه رو درک نمیکردم، بهش میگفتم دوست داشتنت رو قبول دارم ولی عاشقی نه! عاشقی وجود نداره، عشق نیست، تو این دوره زمونه عشق نابود شده! فرهاد فقط میخندید، میگفت عاشق شدنِ تو رو هم میبینیم!
راست گفت! عاشق شدم، نه یه دوست داشتن ساده! دقیقا خودِ خودِ عشقه! اوایل فکر میکردم یه احساسه زودگذره ولی...
نگاهی غمگین به خواهرش انداخت و ادامه داد:
_ دقیقا خودِ خودِ عشق بود! آروم اومد ولی الان چنبره زده تو تمام وجودم! نمیتونم بهش فکر نکنم، نمیتونم ازش دور باشم، نمیتونم نبینمش، دیوونهاش شدم، الان حال فرهاد رو درک میکنم، الان میفهمم اون چی کشیده و چی داره میکشه! آبجی من عاشق سپیده شدم! اونشب که رسوندمش خونهاشون بهش گفتم، گفتم که میخوامش ولی فقط سکوت کرد، از اون شب من دل تو دلم نیست آبجی، میخوام یکبار دیگه ازش خواستگاری کنم به نظرت اینبار جواب میده؟!
شیرین متفکر چشم به برادرش دوخت، اگر فرهاد دوباره شخصا اینگونه از او درخواست ازدواج میکرد بیشک پیشنهادش را میپذیرفت، همانگونه که درخواست ریچارد را با منطق رد کرد، اینبار با منطق به فرهاد جواب میداد، لب باز کرد و آرام گفت:
_ شاید انتظار اون درخواست رو نداشته و شوکه شده بود، آره به نظر من دوباره باهاش حرف بزن، مطمئنا اینبار بهت جواب میده
شروین خوشحال از تایید خواهرش گوشیاش را از جیب خارج کرد تا با سپیده صحبت کند و اینبار جدیتر در مورد خودشان حرف بزنند، با سلام گفتن شروین، شیرین لبخند زنان از عجله و شوقی که برادرش به خرج داد از جا بلند شد و او را تنها گذاشت و به اتاق تنهایاش پناه برد، دوباره فکر فرهاد و رفتارش با او، یادش آمد برای اینکه او را از خود ناامید و براند چه حرفهایی به او زد، مرد زیبای فامیل را ساده و زبون و دست و پاچلفتی خطاب کرد، به او گفت برایش کم اهمیت است و مردی مثل او را دوست ندارد، ولی تنها خودش میدانست که این حرفها را از ته دل نزده و فقط بهخاطر اینکه پسرعموی احساساتیاش دل از او بکند مجبور به برخورد تند بوده. از آن سو فرهاد اما هنوز از شیرین دل نکنده بود، پسرک باحیای فامیل دل در گرو شیرینش داشت ولی اینبار خود را محق میدانست که قدمی پیش نگذارد تا وقتی که خود شیرین به عشقش اعتراف کند...
شیرین آهی از اعماق دل کشید و گوشیاش را برداشت تا خود را با آن سرگرم کند، متوجه پیام جدیدش شد و آن را باز کرد، ساسان کلیپی برایش فرستاده بود؛ آن را پلی کرد که تصویر فرهاد درحال خواندن یک ترانهی با احساس و زیبا پخش شد، مرد او پشت میز عسلی اتاقش نشسته و با لیوانی مست کننده و سیگار روی جاسیگاریاش که دود آن معلق به هوا برمیخاست، سوزناک و با احساس میخواند، معلوم بود ساسان این فیلم را بدون اطلاع فرهاد گرفته است، از زاویه دید دوربین کاملا مشخص بود که فرهاد اطلاعی از این کار ساسان نداشت، فرهاد چشمانش را بسته بود و انگشتانش را روی سیمهای تار حرکت میداد:
قصه ی مهر تو اونجور که بخوای دل بکنی نیست
romangram.com | @romangram_com