#احساس_آرام_پارت_399

_ حالا بیا تو، بعدا برات کاملا توضیح می‌دم که بیشتر با زنان کشورم آشنا بشی

ریچارد وارد خانه شد و با دیدن زنی که روبه‌رویش ایستاده بود رو به شیرین گفت:

_ این کیه؟!

شیرین نگاه محبت آمیزی به مادرش کرد و گفت:

_ مادرم هستن

و رو به مادرش ادامه داد:

_ ایشون ریچارد همکار سابقم در انگلیس هستن مامان.

میناخانوم با خوشرویی رو به ریچارد به فارسی سلام کرد، ریچارد هم که فقط سلام خوبی؟! را یاد گرفته بود این جمله را به فارسی گفت و با تعارف مادر و دختر به سوی اتاق پذیرایی رفت، مینا خانوم برای مطلع کردن همسرش به آشپزخانه برگشت و با آقا سعید تماس گرفت و جریان را گفت، شیرین هم برای ریچارد شروع به توضیحاتی راجب ایران و مردمش کرد، ساعاتی بعد با ورود مردان خانواده و سلاله ی کوچک ریچارد گرمای بیشتری از این خانواده دریافت کرد و بیش از پیش به شیرین علاقمند شد، بعد از شام ریچارد عزم رفتن کرد و برای فردا با شیرین قرار گذاشت که جاهای دیدنی شهر را به او نشان دهد، شیرین به اجبار پذیرفت ولی تصمیم داشت حتما با شروین این کار را انجام دهد، بعد از رفتن ریچارد شیرین با عذرخواهی کوتاهی به اتاقش رفت و تلفنش را برداشت و شماره فرهاد را گرفت، وقتی تماس برقرار شد صدای خسته‌ی فرهاد را شنید:

_ بله؟!


romangram.com | @romangram_com