#احساس_آرام_پارت_164
_ تو چرا اینجوری شدی؟ شیرین هنوز به حمایت نیاز داره برای کار کردن خیلی بچه است، یادت رفته دخترت سنگین تر از خودکار بلند نکرده؟ خودت یادش دادی که...
سعید حرف ستاره را قطع کرد و گفت:
_ یادم نرفته،بله خودم یادش دادم،الانم یاد بگیره از خودکار سنگین تر بلند کنه...
صدای زنگ تلفن به مشاجره ی میان زن و شوهر پایان داد،شیرین بود که می خواست به مادرش اطلاع دهد که در یک کارگاه قالی بافی به عنوان بافنده کار پیدا کرده.
ستاره خانم از اینکه دخترش هم کار کند هم درس بخواند ناراحت بود،به شیرین گفت:
_مادر نمی خواد کار کنی،خودم برات پول می فرستم، نگران شهریه ات هم نباش،بابات میده...
نگاهی به شوهرش انداخت و ادامه داد:
_بابات خودش خواسته تو درس بخونی پس خودشم باید شهریه اتو بده
سعید خشمگین نگاهی به همسرش انداخت و بلند به طوری که شیرین هم بشنودگفت:
romangram.com | @romangram_com