#احساس_آرام_پارت_139
_واقعا؟ پس منم برم یکم بغلش کنم تا سرم کلاه نرفته
_آره برو، زن ذلیل. برو که همین الانشم سرت کلاه رفته.
شاهین که متوجه ی طعنه ی خواهرش شده بود چشمانش را تنگ کرد و گفت:
_ اولا زنِ ذلیل خودتی. ثانیا همین الان سر تو کلاه رفته که نشستی و نمیایی برادرزادتو بغل کنی. ثالثا دیگه دلم نمی خواد از این شوخیا با من بکنی خودت بهتر می دونی که من زن ذلیل نیستم ولی بی نهایت همسرم رو دوست دارم و بهش احترام می ذارم اگر این معنیش زن ذلیلیه با افتخار میگم آره زن ذلیلم دختر خانم.
شیرین که فهمید برادرش را رنجانده ظرف بستنیش را روی میز گذاشت و درصدد دلجویی از او بر آمد. به سوی شاهین رفت و او را به آغوش کشید؛
_ داداشی ناراحت شدی؟ من معذرت می خوام
شاهین دستانش را دور کمر خواهرش حلقه کرد و مهربانانه لبخندی به لب آورد و گفت:
_آدم باید خر باشه که از یکی یه دونه خواهرش ناراحت بشه. عذرخواهیت رو می پذیرم ولی دیگه تکرار نشه.
_چشم ، پس حالا که خر نیستی اینقدر به زنت سواری نده. لوس می شه ها! از من گفتن بود.
romangram.com | @romangram_com