#احساس_آرام_پارت_137
_ زحمتی نیست، ولی با این حال تشکر شما رو می پذیرم
گردنی کج کرد و کمی زانویش را خم کرد که موجب خنده ی فرهاد شد، شیرین با دلخوری گفت؛
_البته به جز شما و عمو و بابا کسی دیگه تشکر نکرد و نگاهش را روی دو برادرش که مشغول خوردن بودند چرخاند. شروین قاشقی از بستنیش را به دهان برد و گفت:
_فرهاد راست میگه، اون دست بی نمکت درد نکنه
شاهین هم که بستنی اش را تمام کرده بود در ادامه ی صحبت برادرش گفت:
_ اگر یه ظرف دیگه پر از بستنی به من بدی من هم تشکر می کنم در غیر این صورت چنین توقعی از من نداشته باش خانم کوچولو.
شیرین ظرف بستنی خودش را برداشت و همانطور که روی مبل کنار عمویش می نشست سینی خالی را کنار مبلش تکیه داد و رو به شاهین گفت؛
_اولا کوچولو اون سلاله ی نازته. ثانیا دیگه از بستنی خبری نیست، ثالثا تشکرت هم بمونه برای خودت، رابعا تیرت به هدف نخورد.
بعد رو به فرهاد ادامه داد؛
romangram.com | @romangram_com