#احساس_آرام_پارت_135

_ بسه بابا، بستنی ها آب شد شما دونفر چقد تعارف تیکه پاره میکنین

از جایش بلند شد و به کنار شیرین آمد و ادامه داد:

_ اصلا بستنی منو بده بببنم

به خواهرش رسید و یکی از ظرف ها را برداشت و دوباره سرجایش برگشت و نشست و مشغول خوردن شد.

شیرین نگاه تندی به برادر بزرگترش انداخت و گفت:

_ ای شکمو ، تحمل یه بچه هم از تو بیشتره.

شاهین قاشقی از بستنی به دهان برد و گفت:

_ آخه هر کی باشه برای خوردن این بستنی تحملش تمام می شه، حالا این بیچاره ها رو بگو که آب از دهنشون راه افتاده.

بعد یه قاشق دیگر از بستنیش را به دهان برد و با سر و صدا مشغول خوردن شد و مرتب سرش را تکان می داد و میگفت:


romangram.com | @romangram_com